براي آن هفت عضو فرهيختهٴ كليسا، با وجود اختلافي كه با هم داشتند، گردآمدن در كنار هم بايستي امكانپذير بوده باشد و به اندازهٴ مثلاً اعضاي دانشكدهاي در يك دانشگاه امروزي داراي منافع مشترك بودهاند. با اين همه، ممكن است آنان از دخالت دو تن ديگر رنجيده باشند، كه نه به لاتيني بلكه به زبان فرانسه مينوشتند. اين دو تن به يك نسل جلوتر تعلق داشتند، چون در آستانهٴ قرن ميزيستند. اولي ژان موني (سيزدهم - 2) نام داشت و فردي غيركليسايي بود كه داستان گل سرخ را تأليف كرد و دومي (ژان بونه؟) موٴلف محاورهاي است به نام پلاسيد و تيمئو يا
كتاب اسرار فلاسفه (تأليف پيش از سال 1304). اين دو كتاب (كه اولي بهطور غيرقابل قياسي مهمتر است) براي ترويج انديشهٴ علمي يا انتقادي در ميان تعداد روزافزون مردمي كه اطلاعات ناچيزي از زبان لاتيني داشتند (يا اصلاً نداشتند) داراي ارزش زيادي بود.
4. انگلستان. از آنجا كه فيلسوفان و محققان انگليسي هم مانند فرانسويان متعدد بودند، ناچاريم آنان را نيز به چند گروه فرعي تقسيم كنيم: فرانسيسيان؛ دومينيكيان؛ فرقههاي ديگر؛ و افراد غير راهب. گرچه در اين مورد مقام اول را (برخلاف فرانسه وايتاليا) فرانسيسيان دارند نه دومينيكيان. بيشك، برادران خاكستريپوش در انگلستان داراي سنت درخور اعتنايي بودند. اين سنت خيلي زود با بارتولوميوي انگليسي، الكساندر هيلزي و آدام مارش آغاز شد و اينان همه در نيمهٴ اول سدهٴ سيزدهم برآمدند. رابرت گروستست1 را هم ميتوان به اينان افزود و او نخستين معلم فرانسيسيان آكسفورد بود (1224). نسلهاي دوم و سوم اعتبار كمتري نداشتند، چون كساني از قبيل توماس يوركي (متوفا 1260)، ريچارد ميدلتني (برآمدنش 1286)، ويليام ويري، راجر بيكن (متوفا 1292)، جان پكهام (متوفا 1292)، ويليام دو لامار (متوفا 1298) و دنس اسكوت (متوفا 1308) در ميانشان ديده ميشوند.2 سنت فرانسيسيان انگليسي مخصوصاً از لحاظ آزادي درخور توجه بود. اين سنت، مانند آيين توماي دومينيكي از يك جريان واحد تشكيل نميشد. بلكه علاوهبر جويهاي كوچكتر، عبارت از دو جريان اصلي بود: سنت تجربي (يا علمي) گروستست، پكهام، و بيكن، و سنت دنس اسكوت (آيين اسكوت). اين سنت اخير خود بهتنهايي چنان وسيع بود كه از يكسو علاقهمندي حكيمي مانند قديس بُناوِنتوره را جلب كند و از سوي ديگر پيدايش ويكليف و لولاردها را موجب شود. فرانسيسيان انگليسي عموماً يك ذوق يا علاقهٴ روشنفكرانهٴ مشترك داشتند -- يعني ضديت با آيين توما.